
درپناه مهر یزدان
در آسمان زندگی در پی همراهی برای پرواز گشتم.گاهی به بیراهی رفتم و فریاد کبوتر با کبوتر باز با باز را نادیده گرفتم و دلخسته و رنجور به مأمن بازگشتم.
آری من در آسمان در پی جفتی برای پرواز گشتم،غافل از اینکه خود در زمینم و هم پروازم در کنارم...
سلام./
بعد از مدتها اومدم بنویسم که کجا بودم و چیکار می کردم و...
من در تاریخ ۲۳/۲/۸۸از دختر عموم فرشته خواستگاری کردم و دو روز بعد جواب مثبت رو گرفتم مشروط به مثبت بودن جواب ازمایش ژنتیک.۳۰اردیبهشت عازم تبریز شدم برای آزمایش.خلاصه بعد از یک ماه استرس و دلهره جواب ازمایش مثبت بود.یعنی ازدواج منو دختر عموم مانعی نداشت.
اون روز خیلی خوشحال بودم چون ازدواج منو دختر عموم بسته به مثبت بودن جواب ازمایش داشت.
بعد از اون خانواده هامون قرار مداراشونو گذاشتن و فرشته هم رفت دنبال کارامون که تالار رزرو کنه و لباس ببینه و ...
من به همراه خانوادم ۱۲تیر ماه راهی تبریز شدیم و در تاریخ به یاد ماندنی۲۰/۴/۸۸ پیمان زناشویی بین منو همسر عزیزم بسته شد.
الآنم که دوران سخت و شیرین نامزدیمونو سپری میکنیم که دوریمون یعنی مسافت تبریز تا تهران خیلی ازار دهنده هستش ولی چون دلامون به هم نزدیکه اگه هزاران کیلومتر هم فاصله داشته باشیم تحمل میکنیم.خیلی خوشحالم از اینکه روز به روز عاشقتر میشیم و به لطف خدا این راه رو ادامه میدیم تا مشت محکمی بر دهان امــــریکا...نـــــــــــه
!تا ثابت کنیم که درسته زندگی کلاّ تکرار هست یعنی نفس میکشیم،میخوابیم،بیدار میشیم،سر کار میریم،سر کار میذارنمون و...ولی عاشقی تکراری نمیشه و دست خودمون هست که چجوری عاشق بشیم و عاشق کی و چی بشیم.
اگه عاشق صورت بشیم دچار تکرار و دلسردی میشیم ولی اگه عاشق سیرت بشیم چون انسان همواره در حال تکامل هست همیشه با تنوع رو به رو هستیم و با کمال عاشقتر هم میشیم.البته این نظر منه شماها رو نمیدونم...
تمام این حرف ها رو گفتم که همه بدونن،توی امر ازدواج خودتونو به خدا بسپارید که بقول معروف خودش درو تخته رو جور میکنه.منم خودمو به خدا سپردم و شکر خدا از همسر و ازدواجم خیلی راضی هستم.
امیدوارم که خداوند خودش دست تمام جونا رو تو دست جفتشون بذاره و خوشبختشون کنه.
یادمون باشه اگه خونمون کوچیکه دلمان بزرگ باشه...
همین جا و همه جا جا داره که از همسرم که واقعا یه فرشته هست که خدا از آسمون برام فرستاده بخاطر عشق بی دریقش و درک و فهم بالاش تشکر کنم و به عمو و زن عموم بخاطر تربیت همچین دختر نازنینی تبریک بگم.
همسرم،فرشتهء نازنینم،عاشقانه دوست دارم.میدونم کلمه دوست داشتن برای عشقمون خیلی کمه ولی خوب میتونه کمک کنه تا یکمی تخلیه بشم و از شدت عشقت منفجر نشم.
تمام وجودم متعلق به توست و جونمم فدات میکنم.باز هم میگم دوست دارم...


با اولین بوسهءبارون،روی استخر ماهی های قرمز من متولد شدم،نه میدونستم پدرم کیه و نه مادرم.
تا یه روز که شکوفه های گلبهی رنگ روی استخر ریخته بود توی طور گرفتار شدم....
جام خیلی تنگ بود.توی یه تشت قرمز جلوی یه گلفروشی همه داشتیم زور میزدیم تا بیاییم بالای اب و یکمی اکسیژن از هوا بگیریم.
تا اینکه...
یه دختر کوچولو با یه شیشه مربُا و كاغذ سبز رنگ توي دستش اومد و منو نگاه ميكرد.
بعد ديدم كه توي شيشه مربُا هستم.
از توي شيشه داشتم لبهاي خندون اون دختر بچه رو نگاه ميكردم و احساس غرور ميكردم چون مطمئن بودم بخاطر وجود من شاد هستش.
كم كم متوجه شدم كه دلبستهء خنده ها و چشمهاي اون دخترك شدم.
همونجور كه محو نگاه اون دختر بودم،دختر بچه زمين خرد و شيشه از دستش افتاد و شكست...
من روي زمين افتاده بودم و جون ميدادم.دختر كوچولو بالاي سرم چنباتمه زده بود و گريه ميكرد.
من مردم.....
نه از بي هوايي...
از غم اشك اون دختر.
شــــــــراب خـــام

تفعلی زدم به حافظ:
منـم کـه شهره شهرم به عشق ورزیدن
مـنـم کـه دیــده نــیــالــودم بـه بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کـشیم و خوش باشیم
کـه در طریــقـت ما کافریست رنـجیــدن
بـه پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواسـت جام می و گفت عیب پوشیدن
مراد دل ز تـماشای باغ عالـم چیسـت
بـه دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
کـه تا خراب کنم نقـش خود پــــرسـتیدن
بـه رحـمـت سر زلـف تو واثــقــم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن
عـنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس
کـه وعظ بی عملان واجب است نشنیدن
ز خـط یار بیاموز مـهر با رخ خوب
کـه گرد عارض خوبان خوش است گردیدن
مـبوس جز لب ساقی و جام می حافـظ
کـه دست زهدفروشان خطاست بوسیدن


آروم پا گذاشتم توی خونه، با احتیاط چپ و راست رو نگاه کردم.خونه تشکیل شده بود از دوتا اتاق تو در تو با پنجره های چوبی که جای شیشه مشمُا روش كشيده بودن.
نور سپده صبح از لاي مشمُاي پنجره ها يكمي داخل اتاق رو روشن كرده بود.
رفتم توي اتاق عقبي.خيلي عجيب بود.يه پستو اونجا بود كه معلوم نبود راهرو هست يا صندوقخونه.خيلي تاريك بود و اصلا" تهش معلوم نبود.
اروم و با احتياط وارد اونجا شدم.به نظر يه دالون بود كه پله ميخورد و ميرفت پايين.پله ها رو با دقت رفتم پايين.به يه راهرو رسيدم كه صداي ناله تمام فضاي اونجا رو در بر گرفته بود.ته اين راه رو نور ضعيفي سو سو ميزد.
رفتم به طرف نوروبه انتقاي راهرو رسيدم كه يه اتاق اونجا بود.تكيه دادم به ديوار و اروم خم شدم تا داخل اتاق رو نگاه كنم.....
((ورود به ادامه مطلب براي عموم ازاد است))

دم دمای صبح بود.از خواب بیدار شدم و رفتم در خونه رو باز کردم.کنار خونمون یه باغ بود و روبروی خونمون یه فضای باز.
اونروز هوا مه الود بود.هوا کاملا تاریک بود و سرد.
یه کرمی افتاد توی جونم که برم توی باغ کنار خونه.
برگشتم توی خونه و لباس گرم پوشیدم و زدم بیرون از خونه.......
یه حسی بهم میگفت که خودتو بترسون....
اما چجوری؟
با همین حس کم کم داشتم میترسیدم،دستمو کردم توی جیبمو چاقوی ضامن دارمو در اوردم بیرون.
لابه لای درختای لخت پاییزی داشتم میرفتم به سمت ته باغ...
اونجا یه خونه خرابه بود که باغبون برای استراحت ازش استفاده میکرد.
ولی پاییز که باغبونی نبود!!!!!
کم کم نزدیکتر میشدم به خونه خرابه و یه حسی داشت توی تنم بهم میگفت که یه خطری تهدیدت میکنه....
رسیدم جلوی خونه،چاقومو توی دستم محکم گرفته بود.
هوا کم کم گرگ و میش شده بود و تقریبا میشد اطراف رو دید.در چوبی خونه رو اروم باز کردم که با صدایی شبیه زوزه گرگ باز شد......
(( ورد اطفال به ادامه مطلب ممنوع))



